نقدو بررسی مجموعه داستان ناصر ارمنی نوشته رضا امیر خانی - قسمت اول
مجموعه ای با شکل و شمایل خاطره
مجموعه داستان ناصر ارمنی ؛ رضا امیرخانی ؛ نیستان؛ چاپ اول :1384؛ چاپ دوازدهم ؛ 1390 ؛ 179ص.
کمتر نویسندگانی را سراغ داریم که به هنگام انتشار مجموعه داستانی، همه داستان های مجموعه مورد نظرشان پی رنگ و ساختار داستانی منسجمی داشته باشد ، اغلب اینگونه نویسندگان تمام داستان های کوتاه خود را که در فواصل سالهای مختلف نوشته اند، در یک مجموعه منتشر می کنند ، اگر چه ممکن است بیشتر این داستان ها با تکنیک داستانی نوشته شده باشندو عنوان داستان را به یدک بکشند. اما همواره اغلب این مجموعه داستانها، ویژگی های یک داستان کوتاه را ندارند. بعضی از این مجموعه داستان ها در زمره خاطره می گنجد و به هیچ وجه نمی شود آنها را داستان نامید . بعضی داستان های این مجموعه داستان ها ساختارخاطره دارند ، بعضی ها جزء طرح (SKECH) قرار می گیرند. کمتر نویسنده ای سراغ داریم که با حوصله تمام چند داستان قوی خود را که ساختار و پی رنگ منسجمی دارند ، در یک مجموعه قرار دهد . و این شاید دلایل مختلفی داشته باشد . بعضی از نویسندگان به داستان هایی که نوشته اند دلبستگی خاصی دارند ؛ اگر چه آن داستان ها از پی رنگ و درون مایه قوی برخوردار نباشند . به نظر نگارنده بعضی از نویسندگان بایستی مثل فیلم سازان خوش سلیقه ای باشند که صحنه هایی از فیلمشان را اگرچه ممکن است درتصویر برداری آن زحمات و هزینه زیادی متحمل شده باشند ،اما به دلیل اینکه با ساختار و ریتم فیلمشان همخوانی ندارد و یا از جهاتی ضعف دارد به هنگام ب مونتاژ آن را برش می زنند و به دور می افکنند ، اگرچه این وظیفه به عهده تدوین گر فیلم است اما همکاری و دل کندن کارگردان از این صحنه ها باعث خوش ساختی فیلم خواهد شد.
انتظار می رود نویسندگانی که سالها در این عرصه داستان قلم می زنند ، همواره این مورد را در نظر داشته باشندوقتی کتابشان عنوان مجموعه داستان به یدک می کشد ، لااقل بایستی بیشتر داستان های مجموعه در محدوده داستان قرار بگیرند .
البته منظورم قوت و ضعف داستان های یک مجموعه نیست ؛ چرا که نویسنده هر چقدر تلاش کند باز داستان هایش از نظر کیفیت یکسان نخواهد بود ، بلکه بیشتر منظورم داستان هایست که به طور کامل نمی شود عنوان داستان برآن گذاشت، بلکه به طرف خاطره و یا دیگر گونه ای داستانی که رنگ و بوی داستانی دارند ؛ اما داستان نیستند کشیده می شوند.
وقتی مجموعه داستا ن "ناصر ارمنی "راخواندم ، و با توجه به این که رمان "من او"نویسنده را نیز قبل از این خوانده بودم، پی بردم ،که امیر خانی در نوشتن رمان مهارتش از داستان کوتاه بیشتر است.
یازده داستان کوتاه زمزم، انگشتر ، رتبه قبولی ، یک پژوهش خشن ، کوچولو،ناصر ارمنی ، کمال ، سه نفر ، خیابان ، سال نو و گوش شنوا مجموعه داستان ناصر ارمنی را تشکیل می دهند، البته با توجه به محتوی و درون مایه داستانها مشخص است که امیر خانی این داستانها را در فواصل سالهای مختلف نوشته و در سال 84 به چاپ رسانده است.
همانطور که نویسنده داستانها را چینش کرده است ، اگر کسی دیگری بود همین کار را می کرد ؛ چرا که داستان های اولیه کتاب مانند زمزم ، انگشتر ، رتبه قبولی از ساختار و پی رنگ و درون مایه، نسبت به داستان های دیگر قوی تر است.
داستان زمزم ماجرای پنج تن از شهدای مفقود الاثر را روایت کرده است . سهراب شخصیت اول داستان جوانی است که دریک رستوران کار می کند . سهراب به دنبال تشتک های نوشابه زمزم می گردد تا جمله ای که با جمع آوری پنج تشتک نوشابه تکمیل می شود ، برنده جایزه سکه طلا شود . او با صاحب رستوران قراردادی بسته که نصف حقوق کامل را دریافت کند و به جای آن هر چه تشتک نوشابه زمزم در رستوران به دست می آید.
نویسنده با اشاره به خصیصه بارز سهراب یعنی عشق به جستجو و یافتن ، به دوران سربازی سهراب بازگشت می کند. آنها برای یافتن نشانی از پنج تن ازشهدایی که به هنگام اسارت به دست عراقی ها کشته شده اند، می روند .
سهراب چهار پلاک شهدا را پیدا می کند وقتی از پیدا شدن پلاک پنجمی ناامید می شوند ، به تهران برمی گردند.
در تهران دوباره برای یافتن تشتک پنجمی تلاش می کند ، اما بعد از چند روز کار را رها میکند و به جنوب برمی گردد . بعد از بازگشت، وقتی حاج احمد عطار در مورد غیبت سهراب سوال می کند او می گوید:خدا یار عاشقاست، پنجمی را نیز پیدا کردم . حاج احمد سوال می کند زمزم رو؟ سهراب می گوید آره دیگه زمزم رو .خدا یار عاشقاس . زمزم رو ریخته بودن توی قابلمه و گذاشته بودن کنار حجله . زمزمش اصل بود . مال خونه خدا همون خدایی که یار عاشقاس(ص 29)
شهدای مفقود الاثر جنگ تحمیلی سوژه ای بوده که مورد استفاده داستان نویسان و فیلمسازان قرار گرفته است . داستان هر چند با جستجوی سهراب برای یافتن تشتک برای بردن سکه طلا آغاز می شود ، اما در نیمه و پایان داستان با تغییر جهت درون مایه ارزشی به داستان می دهد .
داستان زمزم از پی رنگ قوی ای برخوردار است و در دل این پی رنگ دورن مایه عشق به ارزش های متعالی زینت بخش داستان است . داستان در همان ابتدا گره ای می افکند و خواننده را به همراهی فرامی خواند که ببینند آیا سهراب موفق می شود که تشتک زمزم را پیدا کند؟ وقتی در نیمه داستان به زمان گذشته باز می گردد . باز گره ای در داستان می اندازد . آیا سهراب موفق به یافتن پلاک ها خواهد شد؟
هرچند داستان با مایه ارزشی به پایان می رسد اما انگیزه سهراب برای یافتن پلاک پنچمی شهیدی آنچنان قوی نیست . آیا شخصیت معنوی سهراب در طول داستان زمینه چینی شده است که در او این انگیزه را ایجاد کنند که به دنبال آن برود.
در داستان انگشتر هر چند نویسنده به درون مایه بعدالطبیعی نظر داشته ؛ عوالمی که با چشم این دنیایی قابل دیدن نیست ؛ بلکه چشم دلی می خواهد که پاک و بی ریا باشد. با در نظر گرفتن این درون مایه ، داستان شبیه داستان های پلیسی و جنایی شده، اما در این بین به ابتذال و عامه نویسی روی نیاورده است ، بلکه با تکنیک خاصی معما را تا پایان از دید خواننده پنهان گذاشته است .
جوادی نامی متهم به قتل دختری است . در شروع بازجویی به انگشتری اشاره می کند که ازجعفر نامی خریده که زمانی معرکه مار داشته است . انگشتر قدیمی و عتیقه است که توی نگینش اسم پنچ پیامبر صاحب کتاب را با خط ریز نوشته اند و کلمه مسیحا با خط بسیار ریزی بر پشت نگین آن به چشم می خورد .
در ادامه جوادی از معجزات انگشتر می گوید. خبر کرامات انگشتری جوادی در شهر می پیچد. از شمال شهر نیز برای گرفتن شفا به اومراجعه می کنند . در این بین دختری زیبا از شمال شهر به جوادی مراجعه می کند . گویی جوادی با نگاهش می فهماند که به او دل بسته است . این نگاهها در جلسات بعد ادامه دارد به طوری که روزی دختر دست او رامی گیرد و می فشارد.
انگشت بریده جوادی در حالی که انگشتر در آن جای دارد، در رختخواب دختر پیدا می شود؛ در حالی که او سکته کرده و مرده است.
حال که سرهنگ در حال بازجویی از جوادی است . اما جوادی به قتل اقرار نمی کند و می گوید که در این زمینه بی گناه است . درپایان داستان سرهنگ به پشت نگین انگشتری نگاه می کند ، جایی که به گفته جوادی کلمه مسیحا حک شده بود و در قهوخانه به هنگام فروش انگشتری توسط جعفر و آنهایی که در قهوخانه بودند، دیده شده بود.که در پشت نگین فیروزه ای کلمه مسیحا حک شده است .
ناگهان از چا پرید . رگهای گردنش بیرون زده بود، صورتش سرخ شده بود .انگشتررا به سمت متهم گرفت و فریاد کشیده :" بی شرف بی همه چیز ! قاتل پست فطرت ! فکر کردی ما مغز خر خورده ایم ؟!
از زور خشم صدایش عوض شده بود . انگشتررا به متهم نشان داد و فریاد زد " " اینجا که مسیحایی نیست ! نگاه کن نوشته یهودا!(ص67)
داستان انگشتر از سویی در گونه داستان های پلیسی و جنایی قرار می گیرد ، قتلی صورت گرفته و حالا پلیس با شواهد و قرائن بدست آَمده و بازجویی از متهم به چگونگی قتل پی ببرد. پی رنگ داستان با توجه به اینکه متهم نیز از گفتن اصل مطلب طفره می رود و سعی می کندطوری ماجرا را تعریف کند که از اتهام تبرئه شود،به خوبی شکل گرفته ، لذا تعلیق داستان از همان ابتدا شروع می شود و ذهن خواننده رادرگیر می کند تا داستان را تا پایان پی بگیرد .
داستان ضمن داشتن ساختاری شبیه داستان های پلیسی و جنایی در لایه زیرین خود سعی دارد درون مایه مذهبی را را با رگه هایی از عرفان مطرح کند . انگشتر که اسامی پیامبران در آن نقش بسته نماد پاکی و ایمان انسان است که باید در حفظ آن بکوشد. درجایی جعفر به هنگام فروش انگشتر به جوادی می گوید :
....تو هر وقت که این انگشتر را به دست داری ، از هر بلایی مصونی ، از هر گزندنی در امانی . دست به خاکستر بزنی طلا می شود .... اما محجوب باش . نگین مثل چشم است . مثل چشمان خودت بزرگ . اگر مواظب نگینی ؛ مواظب چشم نیز باش . مثل چشم از نگین مراقب کن و مثل نگین از چشمت مراقبت کن. آی جوان ... انگشتر محضر خداست . در محضر خدا گناه نکن !
قداست و کرامت انگشتر به آنجایی می رسد که بیماران مختلفی از گوشه و کنار شهر برای شفا ی بیماری خود به جوادی مراجعه می کنند و اتفاقا نتیجه هم می گیرند.
اگر نماد انگشتر ی را نماد ایمان به راه پیامبران بدانیم . باید هم از این راه به مانند چشم خود مواظبت کنیم . اما کارهایی که جوادی با انگشتر می کند ، انسان رایاد مجالسی می اندازد که برخی افراد سود جو به نام دین و مقدسات ، مدعی شفاعت بیماران می شوند.
اما نکته مهم که به زیرکی در داستان انگشتر گنجانده ، این است که جوادی دردام هوس های شیطانی می افتد، کم کم رنگ فیروزه ای انگشتر کم رنگتر می شود. انسان هر گناهی می کند لکه ای سیاه بر قلبش پدیدارمی شود به طوری کم کم تمام قلبش سیاه می شود.
جوادی قدر انگشتری را که به اسامی مقدس پیامبران نقش شده بود ،ندانست . به دام هوس افتاد و سرانجام قتلی رامرتکب شده به طوری که کلمه مسیحیا به یهودا تبدیل می شود.(ادامه در قسمت دوم )